baranbaran، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

باران الهی

مریضی سخت و نگرانی مامان

1392/10/25 11:00
نویسنده : دریا
325 بازدید
اشتراک گذاری

دقیقا روز ١٣ آبان بود یه سر رفتیم خونه مامان همات یعنی از مهد اوردمت پیش خودم تو اداره و بعدش رفتیم اونجا با بابایی یه سر

تو اونجا یکم بیقراری کردیو تو ماشین هم همین طورداشتیم برمیگشتیم

من فکر کردذم ازدندونته

خلاصههه رسیدیم خونه تو شروع کردی به گریه و بیتابی خیلی خوابت میومداما یا گریه میکردی یاوقتی خوابت میبرد

با ناله و گریه بیدار میشدی

نمیدونممم خیلیاذیتشدی

منم خیلی خسته بودم از سردرد داشتم میمردم عصری میخواستیم بریم پیش مانیا کادو تولدش روبدیم اینقدر گریه کردی زنگ زدیم گفتیم نمیایم

خلاصه بعد کلی ور رفتن اروم شدی م اهم چون فکر میکردیم دندونه زودی بابا رفت بستنی خرید یکم بهت دادیم که لثه هات سرد بشه

خلاصهخوابیدیم شب شد

ساعت یک و نیم شب بود باصدای وول زدنت از  خواب پاشدم دست زدم بهت دیدمممم داغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغییی

زود بردم شستمت و اومدم درجه گذاشتمدیدم ٣٩.٣یول

 

برق از چشام پرید

خلاصه تا صبح خوابم نمیبرد زودی بهت استامینوفن دادم

فردانرفتم سرکار صبح زود با بابایی اومدم خونه مامان هما و ازاونجاساعت ده و نیم بردمت یه دکتر جدیدکه همکارم (خاله نفیسه)معرفی کرده بود دکتر فولادی

معاینت کرد دکتر ظاهرا خوب وخوش برخوردی بود

گفت ویروسه چیزی نیست برات استامینوفن و سرماخوردگی نوشتو با کلی دردسرسراژانس برگشتیم خونه مامانی و

تب ادامه داشت فردا هم بابا نرفت سرکارمونداونجا

پنج شنبه هم تب قطع نشد زنگ زدم دکتر قرار شد فردا ببرمت بیمارستان جم تا دوباره ببیندت 

جمعه بابایی كلاس داشت نرفتو بردیمتدكترو از ادرارداد

خلاصه جواب اونم خوب بود باز دكتر گفت حساس نباشو ویروسه شایدم برا دندونشه

سركار كه نگودیگه فقط سك سك میكردم شددوشنبه و تب تو ادامه دار بود

زنگ زدم دوباره به دكتر گفت باید بیاریش از خون بدیم من اینقدر استرس گرفتم زنگ زدم مامانی فیروزه تو رو ازخونشون اورد منم ازسركار رفتم

قرار شد عصری دكترخودش جوابرو از بیمارستان بگیره تلفنی درتماس باشیم

من وتو باهم برگشتیم خونه مامانم اینا

ساعت 4بودبابایی تازه ازسركاراومدهبود بیچاره هنوز ناهار همنخورده بود

دكترزنگ زد گفت جواب ازمایشات خوب نیست و گفت ببرینش علی اصغر اونجامتخصص خون ببینتش

منكه داشتم بیهوش میشدم فقط گریه میكردم میگفتم بچم مشكل خونی پیدا كرده

خلاصه بابا ناهارنخورده گفت بریم زنگ زدمبه مامانم گفت بیارینش پیش دكتر تكیار

اونجا هم رفتیمدكتر خیلی استرس گرفت از ریه ات فرستاد عكس بگیریم و ازمایشهات دوباره تكرار بشه و...........

منمردم

میخواست بستری بكنتت منتها سه روز تعطیلی عاشورا تاسوعا بود

ما از دكتر خواستیم اگه میشه درمان توخونه بگه

اونم سفیكسیم دادوگفت تا شنبه دوباره ازمایشاش تكرار بشه

گلبول سفیدهات خیلی بالا

گلبول قرمز پایین

سدیمان بالا پلاكت بالا خیلی افتضاح بود

 

چه بهمن گذشتتتتت اون4روز تعطیلی مردم و زنده شدم اما تو تبت قطع شده بود شنبه رفتیم ازدادیم یكم فاكتورهای خونیت بهترشده بود

قرار شد سفیكسیم ادامه پیدا كنه

اما تو سه شنبه دوباره تب كردی

بردیم از خوندادیم افتضاحححححححححح تر شده بود ای خدااااا باران چش شده خدایارحم كن

خلاصه از مطب تكیار دراومدیم مامان تو بیمارستان خودشون بایه دكتر متخصص كودكان و خون صحبت كرده بود گفته بودن ببرینش مركز طبی

رفتیم اونجا یه متخصص عفونی دیدتو یه روماتولوژی قرارشد برای از بین بردن شك به بیماری كاوازوكی اكو قلب بشی داروخواب اور دادن اكو شدی خدارو شكر سالم بود قلبت

دكتر عفونی وقتی دید تبت قطعنمیشهیهامپول انتی بیوتیكی خیلی قوی برات تجویز كرد وزدیموخوب شدی

كشت خون دوباره همداد كه چیزی نبود

بعد دوباره شنبه تب كردی دوباره بردمت پیش همون متخصص عفونی "دكتراسحاقی" خدا ایشالا سلامت نگهش داره خیلی مرد خوب و انسانیه و تشخیص هاش درسته

 

گفت شاید سرما خورده

این بچه الان خیلی ضعیفه نباید بغل ادمهای مریض و سرماخورده و مهد باشه

نگاه كرد گفت سرما خورده و گوشش چرك كرده ازیترو مایسین داد

منم داروهات رو گرفتم بردمت مهد اخه چیكاركنم جایی نبود اداره رو چیكار میكردممم

تبت قطع شد و و شنبه بعددوباره با تب بردیمت مهد و دهنت برفك

دوباره بردمت پیش دكتر اسحاقی گفت این از ایمنی پایین برفك زده جاهای شلوغ نباید بریش

 

این شد كه تصمیم گرفتیم دیگكه بذاریمت خونه پیش پرستار و تا الان هم درگیر پیدا كردن یك پرستار هستیم خونه مامانو بابای همسر میذاریمت یعنی خونه ماردبزرگ و پدربزرگ پدریت عزیزم

 

برای من خیلی سخته ولی بخاطر تو همه چیرو دارم تحمل میكنم

این دوماه خیلی بهم سخت گذشت احساس پیری میكنم خیلی روم فشارههههه

ولی چه میشهكرد زندگی همینه دیگه خیلی دلم میخواد نرم سركار اما هم بابات موافق نیست هم هرچی حساب میكنم میبینم جو زندگیم جوریه كه برم بهتره بخاطر سلامت روحی تو خانوادمون

 

 

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (1)

فاطیما
21 آذر 92 9:45
سلام باران جونم عزیز دل خاله امیدوارم دیگه مریضی به سراغت نیاد گلکم شنیدم میخوای بری کیش اونجا حسابی مواظب خودتو مامانت باش ارزو میکنم بهتون خوش بگذره جیگرم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران الهی می باشد